مثنوی بلند علی‌محمد مؤدب در استقبال از پیکر شهید حججی

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شهدای مدافع حرم به نقل از خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) باشگاه خبرنگاران پویا نوشت: علی‌محمد مؤدب، از شاعران ارزشی کشور در استقبال از پیکر شهید سرافراز مدافع حرم محسن حججی مثنوی بلندی را به این موضوع اختصاص داده به مقام والای این شهید تقدیم کرد:

…دل ای دل ای دل من! عزم کن قلم بردار!
به‌یاد شاه ابالفضل من قدم بردار

گلوبریده نبودی، زبان‌بریده مباش!
حیا ز چشم شهیدان کن و دریده مباش!

چو برق تیغ به دل‌های ترس برده بزن
به نام واقعه بر لحظه‌های مرده بزن

چه گفت بر سر آن نیزه سر که سنگین است
سر بریده سخن گفتنش به آیین است

ببین صلابت شیران شام جولان را
مبارک است ببر نام این شهیدان را

بخوان! زبان لهیب و جراحت و تب باش
به راه شام چنین در رکاب زینب باش

سلام بر سخن تو، سلام بر تو شهید !
فدای سوختن تو، سلام بر تو شهید !

چنین شکوه و تجمل، مبارکت بادا !
درخت بی‌سر من، گل مبارکت بادا !

به روز معرکه سر باختی و گل کردی
سلام بر تو! در این آخرالزمان مردی

در این زمانه که برخی به هرزگی لافند
مگر ز نخ نخ خون تو بیرقی بافند

چه بیرقی که به عزت علم کند ما را
به اعتبار شما محترم کند ما را

شکوه عزم تو از این نبرد با ما ماند
ز سربلندی تو نام مرد با ما ماند

تو حجتی که هنوز این قبیله سرزنده است
علم به دست جوانمردهای رزمنده است

نسیم عشق تو پیچیده در مداین ما
شهید مجلس حسن حسین! محسن ما!

خوشا به عزم تو زین بند آهنی رستن
ز ننگ عشوه مردان منحنی رستن

شکست ذلت تسلیم، شوکت ما را
شهیدی آمد و نو کرد فرصت ما را

نشان عزت این خاک داغدار شده
بر آستانه زینب، سری نثار شده

مرا به نام تو در این حریم راه دهند
مرا به سایه‌ات از خویشتن پناه دهند

که ساعتی به تو بینم عتاب خویش کنم
قیامتی که سوال و جواب خویش کنم

….

شب شکستن شمشیر در گلوی کسی است
بخوان که گریه کنم، تیر در گلوی کسی است

یگانه مردی از این خیل بی شمار که هست
یکی دلاور یکه از این هزار که هست

یکی که جبهه او عطر مصطفی دارد
که استواری سقای کربلا دارد

یکی به جنگ حرام و حرامیان رفته
یکی که او شده یکسر خود از میان رفته

به قهر شیرترین‌ها و حیدرانه‌ترین
به لطف شعرتر از هرچه و ترانه‌ترین

مهی چنان که دل امتی ز سوگش داغ
نگاه آخر او شعله هزار چراغ

چه شعله‌ها که به دل‌ها فکنده داغ یلی
که باخت جان پی عهد مقدسی ازلی

غروب روز دهم شد فدایی حیدر
غروب روز دهم ساعتی ست تا محشر

غروب روز دهم، روزگار حیرت ماست
غروب روز دهم، امتحان غیرت ماست

شکسته خیل اسیران به شام رهسپرند
از آن قبیله نباشی تو را کجا ببرند؟

از آن قبیله شدن سخت سخت و آسان است
از آن قبیله که شیطان از آن هراسان است

لب از حرام ببند و دل از حلال ببر
ز هر چه غیر خدا دل در این مجال ببر

یلی به قامت بشکوه یادی از عباس
شکوه هیبت خشمش نمادی از عباس

یکی ز ما و نه از ما از آسمانی‌ها
در این زمانه یکی بود از آن جهانی‌ها

یکی از این همه جان جوان که منتظرند
که بر منابر آفاق نام او ببرند

یکی از این همه مردان که ما نمی‌بینیم
ز خیل مرگ نوردان که ما نمی‌بینیم

به آن دو دیده که هر آن ندیده را می‌دید
همین ندیده گرفتن فقط ز ما می‌دید

چه طعنه‌ها که شنید از دهان سایه و سنگ
چه زجرها که کشید از غرور زخمه و رنگ

امان ما نگهش بود امان ندادیمش
امان ز طعنه و زخم زبان ندادیمش

به صبح واقعه پیوست از این غروب گذشت
گذشت از همه ما، گذشت و خوب گذشت

عقیق بود دلش داغ کربلاها داشت
قنوت نیمه شبش عطر باغ بالا داشت

یکی که یک تنه با اهرمن برابر شد
که در مصاف سیاهی هزار لشکر شد

هزار آینه شد در هزار خانه شکفت
شمیم صبر و سکوتش به هر ترانه شکفت

به یک نگاه که در ماندگان قافله کرد
هزارها دل ما را دوباره یکدله کرد

هزارها دل آشفته از هزار فریب
دوباره مست شد از عطر جاودانه سیب

سلام بر تو برادر، سلام بر سر تو
سلام بر تو و بر چهره منور تو

سلام بر تو که نادیده را نشان دادی
به یک نگاه عجب، خاک را تکان دادی

سلام بر تو، سلام خدا تویی بر ما
نسیم خیمه‌گه کربلا تویی بر ما

سلام بر تو که با هر سلام می‌آیی
سلام بر تو که با آن امام می‌آیی

غرور شیفتگان را تمام خواهد کرد
همین سلام جهان را سلام خواهد کرد

نظرات بسته شده است.