دلنوشته

:به نام خدا
دیشب تو شهر ما یه غوغایی بود. 1
به یاد بچه های انقلاب و جنگ و افتادم.
جنب و جوش وصف ناشدنی!
بنر عکس محسن بر سر هر کوی و برزن جلوه گری میکرد.
سکوت شهر،با نوای مداحی لطافت خاصی پیدا کرده بود و جالب تر نوشته ی روی بعضی ماشین ها بود.
قصه ی مابه(سر)رسید.
محسن جان قصه ی سرت قصه معرفت بود و بیداری.
مطمانا ان قدر تاثیر گذار بود، که کبوترای جلد رو ،به اغوش مولاشون برگردونه.
محسن جان مدت ها بود که دغدغه فرهنگ بچه های ما ،تورا کلافه کرده بود،تا جایی که حتی علی یک سال ونیمه ات رو هم فراموش نکردی ،ودر اخرین لحظات ،بدی زمانه را به او گوشزد کردی،!!!

واین شد که غصه ی سر تو ،،،شد قصه ی سرت،،،!!!
به امید روزی که همه ی کبوترا جلد بشن.
دوباره امدم تاکبوترت باشم
قبول میکنی که ایا کبوترت باشم
نشسته ام که تو اذن پریدنم بدهی
که تا همیشه ی دنیا کبوترت باشم

قصه ما به سر رسید .بنده خدایی سریع زمزمه کرد کلاغه، به خو نه ش نرسید

بله درسته کلاغا به خونه نمیرسند
ولی خونی که از حلقوم بریده شهید حججی روی زمین ریخت
در تمام رگهای خاک جاری شد ویکی از اسرار پنهان ،،این. ( سر)روشنگری وعالم گیر،شدنش بود ولی محسن جان،،

ما هر روز که می گذرد ،، روشنگری خون تورا بیشتر نطاره می کنیم
واینجاست که رورز قیامت عده ای با حسرت واه
خطاب به این خاک.,,!! یا لیتنی کنت ترابا می گویند

ارسال یک پاسخ