پدر شهید شاه‌سنایی

پدر شهید شاه‌سنایی: بعد از شهادت فرزندم، سردار جعفری(فرمانده سپاه) و جمعی از فرماندهان ارشد سپاه در مراسم گرامیداشت آقا سجاد حضور یافتند؛ سردار جعفری در کنار من نشسته بود، به او گفتم خواسته‌ای از شما دارم و آن این است که سلام مرا به حضرت آقا برسانید.

فردای آن روز در مراسم هفتم شهید که بازهم سردار جعفری حضور داشت دخترم(خواهر شهید) به فرمانده سپاه گفته بود که در صورت امکان یک قرار ملاقات با رهبر معظم انقلاب برای خانواده شهید شاهسنایی فراهم کنید، که البته من از این موضوع خبر نداشتم.

فردای آن روز تماس گرفته شد که خانواده شهید(به تعداد 5 نفر) برای دیدار با رهبر انقلاب آماده باشیم، من و مادر شهید به همراه همسر و دو پسرش باید برای دیدار آماده شدیم.

بالاخره سعادت دیدار ایشان نصیبمان شد، بعد از نماز ظهر همه مهمانان شامل فرماندهان سپاه دور رهبر انقلاب جمع شدند و ایشان هم با هر کدام سلام احوال‌پرسی می‌کردند؛ نوبت به من که رسید که عکس سجاد را به ایشان دادم و خواستم که روی آن برایمان چیزی بنویسند، ایشان به محض این که عکس سجاد را دیدند، فرمودند من نمونه همین عکس را در اتاقم دارم، بیایید تا نشانتان بدهم.

ایشان با صمیمت خاصی من و خانواده‌ام را به اتاق شخصی خود دعوت کردند، آن‌جا یک صندلی بود، روی آن نشستند و من هم رو‌به‌روی ایشان روی زمین نشستم که ایشان بلافاصله فرمودند بیایید در کنار من روی صندلی بنشینید.

فارس: از حال و هوای آن لحظات بگویید، در آن لحظه چه حسی از چنین ملاقات صمیمی با رهبر انقلاب داشتید؟

پدر شهید شاه‌سنایی: راستش در ابتدای ورود از ذوق دیدار تپش قلب داشتم که چگونه با ایشان روبه رو شوم اما آن‌قدر صمیمی از ما استقبال کردند که دیگر آن استرس را فراموش کردم؛ کنارشان که نشستم حس کردم کنار پدرم نشسته‌ام که البته ایشان برایم از پدرم بالاتر بودند، برایشان از تاریخچه محله خود گفتم و از این که این محله‌مان در دوران دفاع مقدس شهدای زیادی داشته است.

از این که در زمان جنگ از هر خانه حداقل یک نفر در منطقه بوده است، ما از حادثه منا و شهدای حج و شهدای مدافع حرم یک شهید داریم و آخرین شهید محله ما هم پسرم بوده است.

فارس: از رهبر انقلاب خواسته‌ای نداشتید؟

پدر شهید شاه‌سنایی: بعد از نماز یکی از فرماندهان چفیه ایشان را گرفته بود، به حضرت آقا گفتم اگر چفیه یا انگشتری به عنوان تبرک بدهید خیلی خوشحال می‌شوم، ایشان هم بلافاصله انگشترشان را از انگشت خود درآوردند و به من هدیه دادند و پس از آن به همه اعضای خانواده نیز و حتی دو فرزند خردسال شهید انگشتر هدیه کردند که من همه آن‌ها ابتدا در انگشتان آقا گذاشتم تا متبرک شوند و دوباره از ایشان گرفتم.

ایشان هم روی عکس شهید و هم روی دو جلد کلام‌الله مجید دست‌خطی به یادگار گذاشتند که یکی از آن‌ها در خانه من و دیگری در خانه همسر شهید سجاد است.

ارسال یک پاسخ