همسر شهید: مانعش نشدم

به گزارش یادمان شهدای نجف آباد به نقل از گروه جهاد و مقاومت مشرق، نزدیک به یک ماه از شهادت حمیدرضا اسداللهی گذشته است. خبر شهادت درست در هفتمین سالروز عقد حمیدرضا و حمیده به گوش خانواده می‌رسد و سالروز ثبت محضری عقد پیکر مطهرش به تهران باز می‌گردد. “حمیده غلامزاده” همسر شهید حمیدرضا اسداللهی این‌ها را نشانه‌های خدا می‌داند. نشانه‌هایی که از روز اول پیوند آسمانیشان در زندگی جاری شد. لطف خداست که زندگی ساده اما پر از عشق و ایمان “حمیده” با شهادت “حمیدرضا” کامل شد. ساعاتی که در کنار همسر شهید حمیدرضا اسداللهی نشسته‌ایم به سرعت سپری می‌شود. “احمد” 2 ماهه در آغوش مادر آرام به خواب رفته و “محمد” 4 ساله در هوای کودکانه‌اش در حال بازیست. مادر نیز از 7 سال زندگی با مردی می‌گوید که تمام هستی‌اش را وقف نصرت امام زمان(ع) و اهل بیت کرده است.

همسر شهید: حرکت در راه نصرت امام زمان(عج) بس بود تا مانعش نشوم

در ادامه قسمت دوم گفت‌و‌گوی ما با این همسر شهید را می‌خوانید.

در راهی که انتخاب کرده بودند دوستان و خانواده مخالفتی نداشتند مثلا نمی گفتند این همه فعالیت آخرش قرار است به کجا برسد؟

آقا حمیدرضا اصلا آدمی نبود که اجازه بدهد کسی چنین مسائلی را مطرح کند که مثلا چرا چنین فعالیت هایی داری، انقدر محکم و با اعتقاد در مسیر حرکت می کرد که اجازه صحبت به کسی نمی داد ضمن اینکه از بسیاری کارهای اقای اسداللهی جز من کسی باخبر نبود و من هم طبعا مخالفتی نداشتم. خیلی مسائل کاری را مطرح نمی کرد حتی خیلی از سفرهای دو نفری خودمان را هم جز خانواده ها کسی نمی فهمیدند.

 

همین که یک نفر دلش بسوزد برای قبول نشدن زیارت کافیست

 

دلیلش چه بود؟

 برا سفرهای خودمان نظرشان این بود که فقط کافیست یک نفر دلش بسوزد و نتواند برود و این بس است که زیارت آدم قبول نباشد. بسیاری از مواقع وقتی به مشکلی برمی خوردیم یا خسته می شد یا در کارش گیر می کرد سریع به مشهد می رفتیم اصلا هم دربند جا و وسیله نبودیم. یک بار با ماشین، یا با قطار و اگر شرایط مناسب بود با هواپیما می رفتیم و شده بود حتی پول نداشتیم قرض می کرد و می رفتیم اگر هم امکان همراهی من نبود خودش تنها می رفت. می رفت یک انرژی و مددی از امام رضا(ع) می گرفت و بر می گشت. برای همین سفرهای مشهدمان خیلی زیاد بود و امام رضا(ع) به ما محبت می کرد. انشالله که این محبت را از ما نگیرد. سفرهای کاریشان هم که کاری بود هرجا می رفتند می گفتیم سفر کاری رفته.

 وابستگی هم داشتید؟

وابستگی و دلبستگی چیزی نیست که دست خود آدم باشد. بله الان بعد از 7 سال زندگی می گویم وابستگی جسمی به این معنی که باید تا کارهایم را انجام دهد وجود نداشت ولی دلبستگی عاطفی هرچه بیشتره میگذرد عمیق تر می شود.

همین که می دانستم برای نصرت امام زمان(عج) می رود بس بود که مانعش نشوم

 

سفرهایی که می رفت اذیت نمی شدید؟

 قبول کرده بودم که کارش این است. نمی شود بگوییم چون اذیت می شوم پس نرود. و اینکه آدم باید اهم و مهم کند. وقتی می گویند اگر برویم بیرون دم در یک درصد ممکن است کسی ایستاده باشد تا اذیتتان کند شمابرای همان 1 درصد هم که شده جانب احتیاط را رعایت می کنید. اقای اسداللهی برای من جا انداخته بود که این سفرها سفرهای کاری است و کار من هم کار امام زمان(عج) است، کربلا زیاد می رفت خیلی از سفرهای کربلا کاری بود ولی اصلا حق ماموریت نمی گرفت گاهی حتی هزینه بلیط را هم خودشان می داد، وقتی من 1 درصد فکر کنم که این کار، کار برای امام زمان است برای آن 1 درصدهم که شده جانب احتیاط را رعایت می کنم هیچ وقت نمی گویم کار امام زمان را بگذار زمین. خیلی ها سر به سرم می گذاشتند که کدام کار برای امام زمان؟! ولی می گفتم برای من همین که ایشان به این نیت می روند بس است که نخواهم مانع رفتنش شوم.

ما در زندگی به لطف اهل بیت و کارهای پژوهش قرآنی یاد گرفته بودیم که در هر لحظه از زندگی نیت کنیم . حتی اگر غذا می پزم نیت کنم این غذا را برای همسرم درست می کنم تا انرژی بگیرد و در مسیر نصرت امام زمان(عج) خدمت کند. اگر این نیت همه جای زندگی جریان داشته باشد و قبول داشته باشی برای نصرت امام زمان(عج) می رود تو هم همراهیش می کنی. سختی هست ولی وقتی از زندگی مجردی به زندگی متاهلی می روی و تغییر سبک می دهی و شیوه زندگی عوض می شود ، شخصی که با او زندگی میکنی همه چیزت می شود دیگر نمی توانی بگویی دلبسته و وابسته نیستی ولی حداقل کاری که  یک زن می تواند برای همسرش و کسی که به او ایمان دارد کند همراهی است یعنی به نظرم حداقل رفتار صحیح در مقابل “ولی” زندگی تبعیت از اوست.

همراه خوبی بودید؟

نمی دانم. ولی سعیم همیشه این بوده است که هرآنچه در توان دارم انجام دهم.

 

برگردید و به این چند سال زندگی با آقای اسداللهی نگاه کنید. از خودتان راضی هستید؟

بله خیلی آرامش دارم. وقتی هم که می رفت گفتم تا جایی که توانستم همراهت بودم سعی کردم از شما تبعیت کنم و هرآنچه داشتم را گذاشتم، اگر جایی کم گذاشتم در توانم نبوده است، اینطور نبوده که نخواهم با شما باشم، شک نکنید اگر جایی آنطور بودم که دوست نداشتید در توانم نبوده. الان آرام هستم چون معتقدم هر آنچه می توانستم و داشتم را انجام دادم. خیلی ها اذیتم می کردند و می گفتند تو تبعیت زیادی داری ولی الان خوشحالم.

 این رضایتی که امروز از خودتان دارید چطور به وجود آمده؟

حمید همه این ها را به من یاد داد وهمیشه گفته ام من هرچه دارم از ایشان است، تمام این فکر و این پژوهش ها و راه و روش ها و سلوک را معتقدم از حمید آقا دارم. رفتار ایشان و آشنا کردن من با یکسری از مسائل بود که به من کمک کرد تا در قبالش رفتار صحیح انجام دهم. برای مثال همین بحث ولایت پذیری از همسر را بسیار خوب برایم توضیح داد و خیلی قشنگ این کار را انجام می داد، اینکه بدانی یک مرد “ولی” است فقط گفتنش مهم نیست، اول اینکه یک مرد باید درست ولایت کند و دوم رفتار متقابل من در مورد این ولایت است که زندگی را شیرین می کند ایشان خیلی خوب ولایت را در زندگی و اصل ولایت که بردن خانواده به سمت مجراهای اصلی نور است را جاری کرد و زندگی را به آن سمت هدایت کرد و به من هم خوب یاد داده بود که چطور رفتار کنم.

 

حمیده غلامزاده امروز با حمیده غلامزاده ی دوران نوجوانی چقدر تفاوت دارد؟

من زمان نوجوانی دختر آخر بودم، سرکار می رفتم و مادر و پدرم مرا آزاد گذاشته بودند ولی بعد ازدواج همه چیز فرق کرد و در یک قالبی که آقا حمیدرضا برای زندگی مشخص کرده بود و من هم پذیرفته بودم تعریف شد.

 

رفتار طرف مقابل تاثیر زیادی دارد اینکه ببینی چقدر خودش به آنچه می داند عمل می کند و در مقابلش توقع داشته باشد شریک زندگی این راه را با او هم قدم شود. این همراهی آقای اسداللهی را چطور می بینید؟

من اصلا چنین نگاهی نداشتم چون این را معامله می دانم اتفاقا نگاهم خلاف این بود. من می گویم اگر با طرفت معامله کنی ضرر می کنی چون طرف تو آدمیزاد است و ممکن است خطا کند، سعی کردم در زندگی نگاهم این باشد که طرف حسابم را خدا کنم و با خدا و اهل بیت معامله داشته باشم که اگر طرف مقابل نتوانست جبران کند من که این همه کار کردم و از خودم گذشتم طرف حسابم خدا باشد و بگویم خدایا من برای تو این کار را کردم با شماست بقیه اش. توقع نباید باشد، وقتی با خدا معامله کردی و وقتی نگاهت نگاه خدایی شد آنوقت خود خدا به دلش می اندازد و در مجرای زندگی شما محبت را جاری می کند.

 

اگر از “ولی” خانه به خوبی تبعیت کنیم می توانیم مدعی باشیم پشتیبان ولی فقیهمان هستیم

 

الان اگر بخواهم بنشینم به این فکر کنم خب مسلم است که  او انسان بود، مرد بوده است و ما از دو قشر مختلف بودیم بحث و حرف هم پیش می آمد ولی مسئله این است که اگر من نمی خواستم این موضوعات را درک کنم حتما به مشکل برمی خوردیم. همیشه می گفتم بحث ولایت را خوب در زندگی جاری کرده و به من یاد داده بود درست رفتار کنم و الان از اینکه نیست احساس خسران می کنم ولی خوشحال چون بحق، ولایتی که داشت را قبول داشتم و تبعیت کردم و حداقل وظیفه همراهی را درست انجام دادم و همه امیدواریم این است که از من راضی باشد و آن دنیا کنارش باشم.

نگاه جوان ها به تبعیت از همسر نگاه سر خم کردن یک زن جلوی مرد نباشد، نگاه کنند که اگر از “ولی” خانه تبعیت قشنگ و درستی داشته باشند بعدا هم راحت می توانند از ولی فقیه و امام زمانشان تبعیت کنند. مثل دانش آموزی که با تست زدن خودش را برای کنکور آماده می کند ما هم باید خودمان را آماده کنیم برای اینکه اگر یک وقتی ولی فقیه چیزی گفت حتی اگر مخالف میلمان بود بتوانیم گوش به فرمانش باشیم. اگر بعد از اینکه امام زمان آمدند و خواستیم پا در رکابشان باشیم این تمرین را نکرده باشیم تضمینی نیست که به فرمان ایشان عمل کنیم. الانشم تضمینی نیست، همه می گویند ما تبعیت می کنیم ولی در آن زمان معلوم نیست که بتوانند درست تصمیم بگیرند و عمل کنند.

 

موضوع سوریه از کی مطرح شد؟

حمید آقا از 3 سال پیش که جنگ سوریه پیش آمد مسئله را مطرح کرد.

 

پس چه اتفاق افتاد که نرفتند؟

یکی مسائل کاری بود دیگر هم اینکه آن زمان اعزام ها سخت تر بود و آقا حمیدرضا هم پاسدار نبودند. اما بخاطر بعضی شرایط کاری صبر کردند تا در موقعیتی برای بیشترین سربازی به جبهه حق بروند.

 

ایشان که ارتباطاشان را داشتند پس چرا زودتر برای رفتن به سوریه اقدام نکرد؟

نگاه ایشان همیشه این بود که بیشترین خدمت را به جبهه حق و بیشترین ضربه به جبهه باطل بزنند برای همین می خواستند وقتی می روند دست پر بروند و همه جوره به نقع جبهه حق باشد و همه جوره بتواندبه دشمن ضربه بزند، برای همین در مدتی که نرفت کارهایش را انجام داد و سعی کرد پشتیبان جبهه باشد، فعالیت های بین المللی برای حزب الله داشت و موازی با این فعالیت ها کارهای خودش را هم دنبال می کرد، کلاس عربی لهجه سوری باهم رفتیم و اصلا به نیت این رفتیم که ایشان می خواست به سوریه برود. تنها کلاسی هم بود که باهم مشترک رفتیم اولین دوره کلاس زبان لبنانی، لهجه شامی بود که مشترک برگزار شد. خودشان را کامل برای رفتن آماده کرد. از چندجا اقدام کرد برود ولی راحت نبود.

 

درس را چه کار کرد؟

ترم آخر کارشناسی ارشد مترجمی عربی بود. عربی را خواند برای اینکه معتقد بود با توجه به شرایط منطقه لازم است. تمام ارتباط با لبنانی ها و عراقی ها به زبان عربی بود. یک مدتی مدیریت سایتی عربی را به دست گرفتند و همایش در بیداری اسلامی زنان هم فعالیت هایی داشت، خیلی از زبان عربی استفاده کرد.

 

 اولین فرزندتان کی به دنیا آمد؟

سوم اردیبهشت 91

ارتباطش با بچه ها چطور بود؟

خیلی عالی، محمد را خیلی دوست داشت از سفر که می آمد می دانستم اگر محمد جلوی در باشد و اول او را ببیند بیشتر خوشحال می شود. با محمد خیلی بازی می کرد  اما در عین حال هرجا لازم بود جدی می شد. کاملا شیوه زندگی اهل بیتی را داشت.

 

چه برنامه ای برای تربیت بچه ها داشت؟

اینکه با بچه ها به زبان بچگی و همراه با بازی حرف می زد و اصلا هم به محمد سخت نمی گرفت.

 

در موضوع تربیت بچه ها اختلاف نظر نداشتید؟

در اصل موضوع تربیت نه، اینکه می گفتم مثلا این کار را نکنیم لوس می شود اعتقاد ایشان هم همین بود. با بچه بچگی می کرد ولی خیلی جدی مسائل را هم توضیح می داد مثلا محمد می داند اسرائیل بد است باید کشته شود و ما حزب اللهیم این موضوعات را کاملا جدی می گفت ولی بازی و شیطنت با بچه را هم داشت. بسیار با حوصله و صبر برخورد می کرد یک وقت هایی که دیگر خیلی کلافه و عصبی می شد حوصله محمد را نداشت.

 

معمولا چه مسائلی خیلی ایشان را کلافه و ناراحت می کرد؟

اغلب مسائل کاری بود. در سفر آخری که قرار بود برود سوریه و می خواست کارهای اربعین را واگذار کند خیلی نگران بود.  موضوع اعزام به سوریه خیلی عجله ای شد و می خواست همه چیز را مرتب کند بعد برود. نگران بود که قرار است کار اربعین را واگذار کند خدایی نکرده کار زمین نخورد و همه فکرش این بود که زائران امام حسین(ع) به مشکلی بر نخورند.

 

برای سوریه چه آینده ای پیش بینی می کرد؟

دقیقا همانی که آقا می گوید سوریه نباید زمین بخورد. سوریه باید باشد و وظیفه ماست که حفظش کنیم.

 

بعد از شهادت آقا حمیدرضا خانواده شهید مغنیه پیام تسلیت فرستادند این آشنایی و روابط با خانوادهش هید مغنیه از کجا شکل گرفت؟

خانواده عماد را در “ذکر رضوان” دیده بودند. تقریبا سه سال پیش یادواره ای برای عماد مغنیه گرفتیم در آن یادواره استارت رابطه با خانواده ی مغنیه خورده شد. بسیار خوش زبان و خوش مشرب بود خانواده مغنیه هم خیلی ایشان را دوست داشتند ایران که آمده بودند یک هفته را پیش هم بودیم و حتی همراه هم مشهد رفتیم، ما هم در لبنان به منزلشان می رفتیم کم کم این محبت و رابطه گسترده شد.

 

خانه مان همیشه برای پذیرایی از مهمانان خارجی آقا حمیدرضا آماده بود

 

شنیده بودیم به واسطه فعالیت هایی که شهید داشت رابطه ی گسترده ای با خارجی ها برقرار می کرد کمی در این مورد توضیح می دهید؟

معمولا دوستان خارجی اش را به خانه خودمان می اورد کلا خانه مان آماده برای پذیرای از مهمان های ایشان بود. اوایل ازدواجمان خیلی بلد نبودم ولی شرایطی شد که هر وقت زنگ می زد و می گفت دارم مهمان می آورم، خانه آماده بود.

 

در این رفت و آمدها اتفاق جالب هم افتاده بود؟

کلا زندگی ما جالب بود. روابط عمومیش خیلی خوب بود دوستی اش با یکی از دوستانش اینطور بود که از محل کار به خانه می آمد سر راه کسی را می بیند که منتظر ماشین است سوار می کند و توی راه می فهمد این آقا خیلی لبنان را دوست دارند و لبنانی بلد است و به همین راحتی باهم دوست می شوند که بعد از آشنایی من هم با دختر این آقا دوست شدم. آخرین سفر مشهدمان پای ضریح  با کسی دوست شده بود. تقریبا بعد از شهادت هر جایی که اسمی از ایشان می آمد آشنایی پیدا می شد. اینطور هم نبود که با همه صمیمی باشند رابطه ها رده بندی شده بود، با بعضی ها ارتباط خانوادگی داشتیم با بعضی فقط در حد سلام و علیک و موضوعات کاری ارتباط برقرار می کرد.

 

خانواده خودتان مشکلی با این  سبک زندگی نداشت؟

اهل دخالت نیستند. موضوعی که من و آقا حمیدرضا به آن توجه داشتیم این بود که زندگی برای خودمان است و اگر روزی در اوج ناراحتی و بحث بودیم نه خانواده ایشان می فهمید نه خانوده من. در مورد کار هم حتی این اواخر سوریه رفتن را به کسی نگفتیم. همه می گفتند این همسر تو کجاست؟ می گفتم کارش است نمی تواند که نرود خدارا شکر روزی حلال داریم، با شوخی و خنده جواب می دادم که جای حرف و حدیثی نباشد.

 

قبل از اعزام به سوریه به مشهد رفتیم و همانجا وصیت نامه اش را نوشت

 

بلاخره زمان رفتن به سوریه می شد، چه تاریخی اعزام شدند؟

رفتنشان یک هفته قبل از اربعین و روز چهارشنبه بود. قرار نبود انقدر زود برود کارهایش خیلی سریع شد حتی نتوانست پدر و مادرم را ببیند. قبل از اعزام یک نصفه روز مشهد رفتیم و همان جا وصیت نامه اش را نوشت. خیلی عجله ای شد.

 

فکر شهادت رامی کردید؟

راستش از قبل که حرف سوریه بود تا انتهای قضیه را پیش بینی کرده بودم، کسی که به آنجا می رود باید تمام پیش بینی ها را بکند ولی فکر نمی کردم دفعه اول شهید شود همیشه می گفتم برگرد آماده شویم و کارهایمان را انجام بدهد بعد.

 از روزی که خبر شهادت را شنیدید بگویید؟

تایم یکشنبه تا پنجشنبه خیلی وقت بدی بود. برادرم به خانه آمد گفت چه خبر؟ با خنده گفتم باز آن طرف شلوغ شده؟! گفت اره از بعد مجروحیت حمید هم خبری داری؟ گفتم چی؟ گفت به جز اینکه مجروح شده خبر دیگری هم داری؟ گفتم مگر مجروح شده؟ گفت” آره، فکر می کرد می دانم. پیگیری کردم و چند جایی زنگ زدم. برادر بزرگم هم خودش پیگیری کرده بود، به او حقیقت را گفته بودند که ترکش خورده و در زمین داعش گیر کرده و همه چیز تمام شده. ولی چون پیکر را عقب نیاورده بودند نمی خواستند به بقیه اعلام کنند. دوشنبه یک عملیات کرده بودند که پیکر شهدا را به عقب برگردانند که نتوانستند چهارشنبه یک عملیات گسترده شد تاهم پیکرها را عقب بیاورند هم شهر را آزاد کنند که الحمدالله موفق شدند.

حالا از جاهای مختلف به ما خبر می رسید، هرکس از هرجا خبری داشت به ما می داد. بدترین شرایط این بود که دوستانش همه می گفتند مجروح شده و می خواستند تا وقتی پیکر برنگشته خبر قطعی را ندهند تا اذیت نشوم همه هماهنگ شده می گفتند خبری نیست من از کانال های دیگر خبر می گرفتم می گفتند شهید شده. برای من توضیح نداده بودند ترکش به شاهرگ خورده و همه چیز تمام شده است، پیش خودم فکر می کردم زخمی شده، افتاده و هیشکی کنارش نیست، نگران بودم نکند من دل بکنم و به واسطه دل کندن من ایشان تمام کند. این رابطه حسی بیشتر من را اذیت می کرد اگر می دانستم که شهید شده انقدر اذیت نمی شدم. نهایتا روز پنجشنبه خبر شهادتش را به ما دادند.

 

دوستان و نزدیکان می گفتند که توی مراسم گریه نکردید دلیلش این بود که با موضوع شهادت کنار آمدید؟

من در همان سه چهار روز اول تا ته خط رفتم. اتفاقی که افتاده را باید قبول کنم. بعضی ها می گویند الان توی شک هستم ولی خودم همچین احساسی را ندارم.

ارسال یک پاسخ